گزارش جلسه‌ی مورخ1395/3/25 انجمن ادبی حافظ اردبیل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

     

     

    جلسه‌ی دیروز در منزل جناب استاد اسد نیکفال(فریاد) برگزار بود. تنها غایب جلسه جناب استاد کیانی بودند و بقیه‌ی اعضا حضور داشتند. به جهت ماه مبارک رمضان جلسه با نیم ساعت تأخیر در ساعت 30/10 شب آغاز شد. در ابتدای جلسه استاد شاهی به روان اساتید شعر و ادب آذربایجان به ویژه شعرای درگذشته ی اردبیل و بالاخص درگذشتگان انجمن حافظ صلوات فرستادند و در خصوص برخی موارد و تصمیمات درون انجمن مطالبی را بیان داشتند. سپس از بنده خواستند تا در باره‌ی مراحل چاپ کتاب انجمن عشق گزارش دهم.

    اما جمع بندی مطالب بنده در این خصوص:

    - کتاب انجمن عشق که با کیفیت مطلوب در دست چاپ است تا دو سه روز آینده کار چاپش تمام می شود.

    - کاستی هایی اگر در کتاب باشد به ویژه در مقدمه متوجه نویسنده مقاله‌ی آن است، یعنی بنده.

    - تقدیر از اعضای محترم انجمن به جهت اعلام مشارکت مالی در چاپ کتاب.

    - پیشنهاد برای فعال سازی دوباره ی حساب قرض الحسنه ی انجمن و واریز حق ماهانه که با استقبال تمامی اعضا روبرو شد.

    در ادامه آقای حاج باقری مرامنامه ی انجمن را بازخوانی کردند و مقرر شد که اعضای محترم برای رعایت بندهای آن اهتمام لازم را داشته باشند.

     

    استاد شاهی در ادامه ی برنامه از جناب سخنور دعوت کردند تا به دیوان خواجه حافظ تفأل نمایند.

    نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

    نه هر که آینه سازد سکندری داند

    نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

    کلاهداری و آیین سروری داند

    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

    که دوست خود روش بنده پروری داند

    غلام همت آن رند عافیت سوزم

    که در گداصفتی کیمیاگری داند

    وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

    وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

    بباختم دل دیوانه و ندانستم

    که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

    هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

    نه هر که سر بتراشد قلندری داند

    مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

    که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

    به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

    جهان بگیرد اگر دادگستری داند

    ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

    که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

     

    ویژه برنامه را بنده اختصاص دادم  به بحث در مورد شعر و سبک طرزی افشار ارومی و تزریقی اردبیلی.

     

    طرزی افشار و تزریقی اردبیلی

    طرزی افشار(1060 ه.ق.) از شعرای عهد شاه عباس ثانی صنعت تزریق را منحصر به مصادر جعلی و لغت تراشی قرار داده و یک دیوان از قصاید و غزلیات و غیر آنها تدوین نموده و نسبت به طرز اشعار خود و مقلدینش هم چنین فرموده است:

    به طرزِ طرزِ طرزی، طرز طرزیدن نه تحقیق است

    که طرزیدن به طرز طرز طرزی، محض تزریق است

    نقیضه و نقیضه سازان، مهدی اخوان ثالث ص۷۰

    طرز شعر

    طرزی مبتکر طرزی نوین در سخن‌سرایی بود.  بدیعه‌گو و ظرافت‌جو بود و در اشعار خود مصادر و ترکیب‌های جعلی به‌کار می‌برد.  در برخورد نخست با شعر و شیوهٔ طرزی، خواننده کمی احساس غریبی می‌کند و حتی ممکن است شعر را نامفهوم و شاعر را ناچیره انگارد؛ اما پس از انس و اُخت‌شدن، معلوم می‌شود که شاعر، با چیرگی و در عین حال با قانونمندی اقدام به ساختن مصدرهای ساختگی و صیغه‌های جعلی می‌کند. چنان‌که خودش گفته:

    گر چه طرزِ نو اختراعیدم

    جانبِ نظم رامُراعیدم

    این طرزِ نو عبارت است از ساختنِ فعل از نام کسان و جای‌ها، اسم عام، متعدّی‌کردنِفعل لازم و به تعبیری ساختنِ فعل منحوت.(انزابی نژاد، نامه فرهنگستان به نقل از ویکی پدیا)

    سفرهای طرزی

    از اشعار طرزی چنین استنباط می‌شود که وی به سفر علاقه‌مند بود؛ روزی به مغان و اردبیل، هفته‌ای به شروان و شماخی و گنجه و مازندران؛ اما هرجا و هرگاه خسته و ملول می‌گشت، برای گشایش دل راهی دیار خود، به ویژه تبریز، می‌شد

    دلم گرفت ز جاها چرانه تبریزم

    گشادِ دل بُوَد آن‌جا چرا نه تبریزم

    علی‌الخصوص یخیدم زاردبیلیدن

    برای جَذوه موسی چرا نه تبریزم(ویکی پدیا)

    جذوه: پاره‌ی آتش

    دکتر مدرسی معتقد است که طرزی افشار با پشتوانه ی فرهنگی کم نظیر  توانسته با ابداع واژگان و ترکیبات جدید زبان خود را از خودکارشدگی نجات دهد و با حیات بخشیدن به زنجیره ی کلام خود، باعث غنای زبان گردیده است.(دیوان طرزی افشار،35).

    غزلی از محمد طرزی افشار شاعر اهل روستای طرزلوی اطراف ارومیه، قرن یازده هجری قمری.

    افتاده دل به دامک وحشی نگاهکی

    بی رحمکی، ستمگرکی، دل سیاهکی

    مژگانکِ درازکِ خنجر گذارکش

    تشنیده اک به خونک هر بیگناهکی

    در بحرک عقیقک سیرابکش مدام

    دارم به خونکِ دلکِ خود شناهکی

    به آتش{باتش} ننرمد آن دلکِ سنگْ سانکت

    از لَختکِ جگر چه کند دودِ آهکی

    از حُسنک تو ذره اکی کم نمی شود

    گر بنگری به سویَک ما گاهگاهکی

    باشد به خویَک و به خصالک رقیبکت

    دنگ دروغ گویک و بیرون ز راهکی

    اکنون به کهربایک مِهرت ز خاککم

    بردار چون ز ضعف شدم برگِ کاهکی

    پروین ز چشمک منک افتاده طرزیا

    در اشتیاق ماهک مهر اشتباهکی

    (دیوان طرزی افشار، تصحیح دکتر فاطمه مدرسی، بنیاد پژوهشی شهریار وابسته به فرهنگستان زبان و ادب فارسی).

    سانک:شبیه، مانند

    تزریقی اردبیلی

    وفات: سده دهم قمری

    محل تولد: اردبیل

     در شماخی شیروان، روزگار به دلاّلی می‌گذرانده و در صنعت تزریق در شعر، دست داشته است. وی در این فن از پیشوایان سرشناسان بود و به‌ همین جهت تزریقی تخلص می‌کرد. تزریقی در سرودن غزل توانا بود. صاحب "الذریعه" ترجمه حال او را با تزریقی بیارجمندی درآمیخته است.

    شعر تزریقی نوعی اشعار مسلوب المعانی بوده که در اواخر صفویه مرسوم بوده است. گویا تزریقی اردبیلی پیشوای این سبک محسوب می شده است. سام میرزا در تحفه ی سامی این بیت را از او یاداشت کرده است:

    روم در پشته ی کوهی، چو اشتر خار می بینم

    ز شادی بشکفم چون گل که در گلزار می بینم

     

    نکته: دکتر انزابی نژاد و دکتر مدرسی از سبک و شیوه ی سخن سرایی طرزی افشار تجلیل کرده و سخنی در خصوص عیوب سبکی اش به میان نیاورده اند، این در حالی است که اخوان ثالث و دکتر شفیعی کدکنی شیوه ی او را مذمت کرده اند. دکتر مدرسی در خصوص شعر طرزی افشار از فراهنجاری های واژگانی در گستره ی ویژگی زبان او بحث مشبعی را مطرح کرده است.

     

     

    شعرخوانی:

    اولین شعر را جناب فریاد خواندند. غزلی ترکی که ذیلاً مشاهده می فرمایید.

    اللی ایل لیگیمه

    چوخداندی بیزلرین یولی دوشمور باهار گیله

    بیرگون گلون گئدک هامی میز باغدا بار گیله

    چوخداندی بوش الین گتیریر ائومیزه آتام

    چوخداندی بیزده سورفا آچیلمیر ناهار گیله

    بایرام دا گلسه گلمه یه جک یار بیزه قوناق

    گوللر قوناقدی شاختا گیله یازدا قار گیله

    من نیلیره م کی آی چالیر اولدوزدا اویناییر

    دردیم بودور کی تار گئده بیلمیر قافار گیله

    هر نه گؤرور وورور اؤزونو بیلمه‌مزلیگه

    غیرت قانی هاچاندی دولانمیر دامار گیله

    بئل باغلاما بئلونده کی کسگین قیلینجا چوخ

    چوخ چنگیزی اجل آپاریب ذوالفقار گیله

    چنلی بئلین بئلینده کور آت کؤنده لن چاپیر

    کور اوغلونون اؤلوم خبرین وئر نیگار گیله

    دون قیرمیزی، ائوی ائشیگی رنگی قیرمیزی

    قانلی اورک لر اولمیا قان سالدی نار گیله

    اللی سفر اؤلوب دیریلر، اللی ایل لیگین

    فریاد بیر آن قوناق گئده بیلسه هاوار گیله

    اسد نیکفال- فریاد

     

    آقای دکتر شهریار نعمتی غزلی فارسی خواندند. البته این غزل  در اقتفای غزلی از فریاد سروده شده و به ایشان تقدیم شده است.

    پیر کنعان بی ثمر شیون فروشی می کند

    یوسف این قصه پیراهن فروشی می کند

    دانه های اشک ما را آسیابان فلک

    بر زمین می ریزد و خرمن فروشی می کند

    کاش بیژن در ته چاه خیانت مرده بود

    چون منیژه در به در بیژن فروشی می کند

    این طرف دارد خدا را می فروشد شیخ شهر

    آن طرف بازاری اهریمن فروشی می کند

    دین مردم را به بازار سیاست می برند

    جان به قربان زنی که تن فروشی می کند

    گر ندارد جای دل در سینه اش فولاد سرد

    شیخ نازک تن چرا آهن فروشی می کند

    گر گلی از گشن ما چید دست اجنبی

    باغبان شهر ما گلشن فروشی می کند

    پشت این دیوارها مست است نور آفتاب

    گرچه زندانبان ما روزن فروشی می کند

    رشته های رنج بینم گردن آویز خران

    عیسی خورشیدفر سوزن فروشی می کند

    گنجه و شروان و بلخ و مرو را مؤمن فروخت

    کافر افرنگ کی لندن فروشی می کند؟

    بیع و شرع شیخ ما معروض شک و شبهه نیست

    مصلحت را گاه اگر میهن فروشی می کند

    هرچه من دیدم فروشی بود نرخش فرق داشت

    آدمی را هم طمع بعضاً فروشی می کند

    حکم صاحبخانه دارد عشق تو در قلب من

    مفت چنگش گاه اگر مسکن فروشی می کند

    قلب نفروش مرا هم عاقبت سودای آن

    چشم های میشی روشن، فروشی می کند

    گلفروش است این فلک شیون مکن فریاد اگر

    در خیابان نوگلی سوسن فروشی می کند

     

    آقای باغبانی مطلبی ارائه نکردند و در ادامه جناب لطفی غزلی ترکی خواندند.

    نه بیلیر سئوگی نه دیر، سئوگیلی سن سیزله مه سه

    یانغی تورپاق سایاغی یانماسا چن سیزله مه سه

    ذیروه باغریندا گونش نازلاماسین بیلمه یه جک

    آج گؤیرچین یوواسیز شاختادا دن سیزله مه سه

    بولاغین داشلی دیلیندن نه قانیر کار کوزه لر

    قیزلارین عشقه دوشن کؤنلو سئون سیزله مه سه

    چمنین تئللری صوبحون آیازیندا سووارار

    قوش بیلنمز قفسین ایچره چمن سیزله مه سه

    دومانین گؤزیاشینین سیررینی اورمان نه بیلیر

    قار قیروو شاختا، یاشیل خوللاری دن سیزله مه سه

    آنا یوردوندا دا غوربت چکیرم، کول گؤزومه

    نه بیلیر اؤلکه نه دیر، قلبی وطن سیزله مه سه

     

     

    آقای جمشید جامعی مطلبی ارائه نکردند.

    استاد سخنور شعری ترکی خواندند.

    گنهکاریق آللاه بیزی عفو ائله

    گناهیله وئردیک حیاتی یئله

    سؤزه باخمادیق عاصی اولدوق سنه

    پشیمانیق ایندی بئله عمریله

    بیزی غفلته سالدی شیطان جهل

    سووشدورموشوشوق ایللری باطله

    آشیب یئتمیش ایلدن بوگون عمروموز

    حیات وریانین وئرمیشیک بیز سئله

    عمل اکمه دیک تا کی رحمت بیچک

    تأسف گرک عمر بی حاصله

    بو آی ماه قرآن دی ای کردگار

    بیزیم جانلارا روح رحمت پیله

    نه قدر اولسادا جرم و عصیانیمیز

    سنون چوخدی لطفون گینه رحم ائله

    ز بس عقل اوزیلن حیات سورمه دیک

    اودور گون به گون قالمیشیق مشکله

    بو دونیاده بیز خوش گونو گؤرمه دیک

    بیزه ائت او دونیاده عزت صله

    اؤزون قیل عنایت کی سندن سووای

    بیری یوخدور اوزدن گناهی سیله

    سخنور امیدین سنه باغلاییب

    قاپوندا گلیب عاجزانه دیله 21/3/95

     

     

     

    جناب استاد بیوک جامعی مطلبی نفرمودند.آقای توحید دلاور قوام در ابتدا بیتی از فاضل نظری خواندند.

    قهرمان ماجرای ما فقط چشمان توست

    گیسوانت را ببند این ها سیاهی لشکرند

    سپس از مرحوم بیضا این دو بیت را خواندند.

    باور ائله مه قول فقیهه کی فقیهون

    گفتاری یالان اولماسا ایمانی یالاندی

    فتوانی فقیه ائیله دی عصیان جماعت

    تا کفر عَلَمی خانه ی ایمانه دایاندی

     

    آقای دکتر وهابزاده شعری از آیت الله علی کاظمی قرائت کردند.

    خواهی ار خشنودی پروردگار

    بار بردار از دل اندوهبار

    طاعتی به زین نباشد در جهان

    کز تو باشد خاطری امیدوار

    می سرود این نغمه با آوای خوش

    دوش دیدم بلبلی بر شاخسار

    «ای که دستت می رسد کاری بکن

    پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار»

    مغتنم دان فصل گل شام و سحر

    گردش باغ و صفای روزگار

    می رسد از پی جفای فصل دی

    می برد رونق ز سیمای بهار

    هان مشو مغرور این دارالغرور

    این جهان هرگز ندارد اعتبار

    هین بسوز ای شمع دل افروز من

    تا شود روشن ز رویت شام تار

    شاد کن جانا دل افسرده ای

    مرهمی نه بر قلوب داغدار

    تا توانی در بسیط زندگی

    ابر رحمت باش و بر مردم ببار

    ای که داری، خدمتی انجام ده

    ورنه از دستت بگیرد روزگار

    کاظمی، سعدی نکوتر گفته است

    این سخن از اوست بر ما یادگار

    «نام نیکو گر بماند ز آدمی

    به کزو ماند سرای زرنگار»

    بنده هم غزلی فارسی خواندم

    چقدر ساکت و بی‌روح و ناتوان شده‌ام

    غریب و بی‌کس و تنها و بدگمان شده‌ام

    بهار، از دل من سال‌هاست کوچیده

    پریده رنگ‌تر از موسم خزان شده‌ام

    اگرچه فصل شراب است و باغ و ابر و نسیم

    ولی چه سود که من سرد و سرگران شده‌ام

    ببین چگونه در این شهر پُر نقاب و دروغ

    شبیه مرده‌ی بی‌نام و بی‌نشان شده‌ام

    منی که سمبل نیکی و مهر بودم و شرم

    کنون دریده و بدخو و بدزبان شده‌ام

    تکیده روح و روان‌ام در این برودت عصر

    اسیر پنجه‌ی تقدیر ِ ناگهان شده‌ام

    چه کرده با من وامانده روزگار شریر

    که شر ِ معرکه را غول داستان شده‌ام

    ترانه‌های دل‌ام را سپرده‌اند به باد

    وَ من خمیده و کِز کرده، نوحه‌خوان شده‌ام

    8/3/95

     

     

     

    جناب استاد چاووش بخش هایی از یک قصیده ی ترکی خواندند که بیتی از آن درج می شود.

    بولبولم گول سؤزونو تا نفسیم وار یایارام

    گول بوداغیندا، قفس ایچره وَ یا دار اوسته

     

    جناب حاج باقری و جناب نوید آذربایجانی مطلبی ارانه نکردند.استاد ائلچی شعری فارسی خواندند.

    یک جرعه مهربانی، یک جرعه شادمانی

    این است رمز سبز و شیرین زندگانی

    «آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است»

    با دوست سازگاری، با خصم همزبانی

    فرسایش دو گیتی تقصیر این سه حرف است

    تسلیم ذلت و کفر شهوت چنان که دانی

    آرامش دو گیتی تأثیر چهار حرف است

    ایمان و عشق بازی، نیکی و مهربانی...

    گفتم به خویش برگرد در خود خدا ببینی

    خود ساختن همین است این است کامرانی

    تک بعدی تفکر رهپویه در کویر است

    جر استخوان نیابی در گور باستانی

    اندیشه جوهری ناب در مغزهای باز است

    پرواز کن از این تن تا در قفس نمانی

    با عشق فلسفیدن در مشربت اگر هست

    پیر کبیر گردی در دوره ی جوانی

    گلبافه های دانش زنجیر نی که بال است

    تن را بکار در روح این است باغبانی

    با سرو گفت بیدی عشق است روسپیدی

    بگذار نا امیدی رو کن به شادمانی

    آنجا که انقلاب است اصلاح ناصواب است

    باید فرو بریزد تردید و ناتوانی

    فرزانگان نوشتند اکنون جهان ریاضی است

    در خود مهندسی کن با خیزش جهانی

    یک فصل را که رفتی در فصل دیگر آویز

    راه کمال این است، این است جاودانی

    گفتی به نصف لیوان یا خالی است یا پر

    گاهی تو آن همینی گاهی تو این همانی

    نقاش آسمان باش زیرا شود پدیدار

    در پرنیان جانت گل نقش های مانی

    از خود برون دویدن بودن شدن پریدن

    خود را مساز در خود محبوس بایگانی

    هرگز نبوده ای تو یک قارچ بی هویت

    دادند عشق و دل را بر بندگان امانی

    من ائلچی ام به ترکی در فارسی سفیرم

    در من کند تلالو انوار آسمانی

     

    حسن ختام شعرخوانی را استاد شاهی یک غزل فارسی و یک غزل ترکی خواندند.

    سعی کن تا از مروت مروه ای برپا کنی

    گر صفایی می کنی با خویشتن آنجا کنی

    بس رسائل را نوشتی معنی و شرح ای حکیم

    وقت آن آمد که خود را شرح یا معنا کنی

    بارها در کار تو عالم گره زد، لیک تو

    گر به خود پیچی گره از کار عالم وا کنی

    می کنی با لشکری دعوا نمی ترسی، ولی

    می هراسی با تن خود، تن به تن دعوا کنی

    با چهل من علم نتوانی پرید از پشت بام

    با دو رکعت عشق بتوانی ز خود عنقا کنی

    معرفت هرگز نگردد جمع با فرماندهی

    نیست ممکن روی کرسی با خدا نجوا کنی

    تا کسی ای هیچکس فرقی ندارد گر تو کس

    چرخ در روزن زنی یا سیر در دنیا کنی

    تشنه خواهد کشت آخر التهاب دل تو را

    در کنار آب حیوان هم اگر مأوا کنی

    قصه ای از عدن می گفتم به شاهی، پیر گفت

    وحشی ما را مبادا رام با رؤیا کنی

    جلسه ساعت 20/12 دقیقه شب به اتمام رسید.

     

    کاظم نظری بقا- 26/3/95

    نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:41
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها