گزارش جلسه مورخ 19/10/96 انجمن ادبی حافظ اردبیل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    جلسه در منزل جناب آقای علی لطفی(همایون) برگزار شد. غایبین این جلسه آقایان نوید آذربایجانی، بیوک جامعی، اسد نیکفال و داود کیانی بودند. در آغاز جلسه استاد شاهی برای روح پدر جناب نیکفال که اخیرا فوت کرده اند فاتحه ای قرائت کردند و در ادامه جناب سخنور به دیوان حافظ تفأل کرده و شعر ذیل را خواندند.

    بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

    که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

    در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

    چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست

    بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق

    که مست جام غروریم و نام هشیاریست

    خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست

    که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

    لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد

    که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

    جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

    هزار نکته در این کار و بار دلداریست

    قلندران حقیقت به نیم جو نخرند

    قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

    بر آستان تو مشکل توان رسید آری

    عروج بر فلک سروری به دشواریست

    سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم

    زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

    دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ

    که رستگاری جاوید در کم آزاریست

    حافظ شیرازی

    پس از بحث و تبادل نظر در خصوص برخی ابیات شعر حافظ استاد شاهی در ادامه مباحث معرفتی از تقدس و لذت کلمه سخن گفتند و مکالمه سقراط را نیز ارائه نمودند.

    دور نخست شعرخوانی با جناب دلاور قوام آغاز شد و ایشان غزلی بکر از صراف تبریزی قرائت کردند.

    طاير دل قوندي زلف عنبر افشان اوستونه

    تؤكدي بير عالم پريشاني، پريشان اوستونه

    كج نگاهون  اي  كمان ابرو ، نه تيرانداز دور

    سينه مه هردم وورار پيكاني پيكان اوستونه

    كاكلوندور باشدا، يا كيم قاره بختيم دور منيم

    يا  قونوب  زاغ  سيه  سرو خرامان  اوستونه

    لاله گون  ساغر آلیب لعل لبوندن  كام دل

    گردش پيمانه آخر قان تؤكوب قان اوستونه

    دلبرا خطون چيخیب يا فتنه  بر پا ائتمگه

    لشكر چنگيز اولوب، آماده ايران اوستونه

    گوشه  لعل لبونده  اگلنیب  خال  سيه

    يا اولوب هندو موكل آب حيوان اوستونه

    بستر غمده  نوازش قيل سوروش احواليني

    عاشق بيچارون اي جانا يئتیب جان اوستونه

    بولمورم  يولسيز  پريوشلر الينده  نئيليم

    يوز قويوب مين نامسلمان، بير مسلمان اوستونه

    بي خبر سن اي دل ديوانه آيا گؤرموسن

    زلف زنجيرين آچیب چاه زنخدان اوستونه

    شكرِلله، مردم چشميم عجب صراف اولوب

    گوهر اشكين تؤكر پيوسته دامان اوستونه

    صراف تبریزی

     

    جناب مهندس اوجی چند متن کوتاه خواندند و جناب جمشید جامعی غزلی از فروغی بسطامی قرائت نمودند.

    صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

    که کسی نشکند این گونه صف اعدا را

    نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن

    کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را

    گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس

    ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را

    بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس

    که ندانست کسی قیمت این کالا را

    حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش

    که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را

    کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر

    کز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را

    عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد

    که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را

    سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسم

    که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را

    به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد

    قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

    فروغی بسطامی

    جناب چاووش شعری ترکی خواندند.

    داشا توش ائتدیلر آیینه نی اظهار اوسته

    سینما سارسیلما باشیم ساخلا منی دار اوسته...

    جناب سخنور ابتدا چهار بایاتی و بعد یک غزل ارائه نمودند.

    کجایی ای گل رعنا کجایی؟

    به جان آمد دلم جانا کجایی؟

    به هجران تو جانا طاقتم نیست

    به هر جا رفته ای بازآ کجایی؟

    به چشمم هر کجا جای تو خالی ست

    پریشان کرده ای ما را کجایی؟

    بیا که جز تو یاری، آشنایی

     ندارد این دل شیدا کجایی؟

    چه شد که ناگهان از ما گسستی

    چه شد آن عشق و آن سودا کجایی؟

    به سان راز پنهان گشتی ای جان

    دلا کی می شوی پیدا کجایی؟

    قرارم نیست در این کنج خلوت

    که هستم بی تو بس تنها کجایی؟

    بسی اینجا و آنجا کردم اما

    نه اینجایی و نه آنجا کجایی؟

    سخنور مرد از درد فراقت

    به درمانش کنون بازآ کجایی

    اسکندر نجفی سوها«سخنور»

    در انتهای دور اول استاد شاهی غزلی فارسی خواندند.

    آخر از می مراد خواهم یافت

    تا خدا امتداد خواهم یافت

    هرچه دارم به باد خواهم داد

    هرچه خواهم ز باد خواهم یافت

    با عدد بی حساب خواهم گشت

    بی عدد ازدیاد خواهم یافت

    بی خبر از دو کون چون شاهی

    با یکی اتحاد خواهم یافت

    جناب دکتر وهاب زاده شعری از سیمین بهبهانی را که برای تختی نوشته اند قرائت نمودند. قبل از قرائت شعر یادداشتی را که برای علی دائی در ارتباط با زلزله ی اخیر غرب کشور نوشته بودند خواندند که عین نوشته ی جناب دکتر ذبلا نقل می شود.

    جناب آقای علی دائی شهریار و اسطوره ی فوتبال

    با سلام و آرزوی سلامتی و شادکامی برای آن عزیز و خانواده ی محترم، توفیق شرکت در کمک به زلزله زدگان غرب کشور به همت و ابتکار جنابعالی را مغتنم دانسته نسخه ای از کتاب «رمز ماندگاری سرود ای ایران ای مرز پر گهر» و چهل مقاله و یادداشت دیگر خود را که اخیرا چاپ شده و به تصویر جنابعالی نیز مزین است(ص ۲۵۷) به رسم یادگاری حضورتان تقدیم می نمایم.

    اقدام شما در کمک به زلزله زدگان برای هم سن و سال های من یادآور اقدام مشابه زنده یاد جهان پهلوان تختی در زلزله بوئین زهرای قزوین در شهریور ماه 1341 است که «غزلبانوی ایران» زنده یاد خانم سیمین بهبهانی در زلزله ی اسفند ماه 1375 اردبیل شعری با عنوان «تختی سحر شد، برخیز!» خطاب به تختی سروده و از او برای کمک به زلزله زدگان اردبیل استمداد کمک کرده است(که فتوکپی آن ضمیمه ی این یادداشت است)

    تصور می کنم اگر خانم سیمین بهبهانی چند صباحی دیگر در قید حیات بود، می دید که جهان پهلوان تختی به خواسته ی خود رسیده و تختی دیگری این بار از خطه ی قهرمان پرور اردبیل برخاسته است. روح هر دو شاد و عزت و احترام و سلامتی شما مستدام.

    ارادتمند: دکتر جواد وهاب زاده

    20/10/96

     سحر شد، برخيز صبح از كران سر بر زد

    باز اين فلك مي‌چرخد باز اين زمين مي‌لرزد

    در سكر رؤيا راهي تا گور تو طي كردم

    بر خوابگاهت دستم، انگشت غم بر در زد

    برخيز و اين مردم را راهي به كارستان كن

    وقت سفر شد آنك خورشيد غمگين سر زد

    از اشك و از همدردي يك كاروان در پي كن

    فرش و گليم و چادر چيزي اگر مي‌ارزد

    من، خفته‌ي ‌سي‌ساله؟ سنگم بسي سنگين است

    برجاي مغزم اينك ماري سيه چنبر زد

    آيا به يادم داري؟ آن روز؟ آري، آري

    روزي كه مهرت مهري بر صفحه‌ي دفتر زد

    مي‌رفتي و دنبالت يك كاروان همدردي

    مرغ دعا از لب‌ها تا آسمان‌ها پرزد

    دستان مرد از ياري جوينده در هميان شد

    زن آتش بيزاري در طوق و انگشتر زد

    بر دردها درمان‌ها از سوي ياران آمد

    بر زخم‌ها مرهم‌ها دستان ياريگر زد

    اي خفته سي‌ساله برخاستن نتواني

    بايد دم از اين معنا با تختی ديگر زد

    اي تختيان برخيزيد با روح تختي همدل

    وقتي هزاران كودك درخون خود پرپرزد

      سيمين بهبهاني

    دور دوم شعرخوانی با جناب همایون آغاز شد.

    سن گلن گون پاییزین اللری یاز پایلایاجاق

    آیریلیق خسته لری خونچادا ناز پایلایاجاق

    باغ خیالیندا تیکانلار گولی اینجیتمه یه جک

    قوری چایلار سو سئوینجیندن آراز پایلایاجاق

    سحر آخشام گونشین جامی شارابدان داشاجاق

    آی تکین قیزلارا اولدوزلو جاهاز پایلایاجاق

    ساوالان زیروه لری قار یئرینه گول سپه جک

    گوللرین تئللری احساسلی آراز پایلایاجاق

    قوشاجاق نغمه سئوینجین قوشی یلدا گئجه سی

    دیمدیگینده لالا عطریندن آواز پایلایاجاق

    شنلیگین بالتاسی غم مولکونو کؤکدن چاپاجاق

    بؤلوشنده یازی چوخ چوخ قیشی آز پایلایاجاق

    فلکین اللری آی بوینونا اولدوز دوزه جک

    گئجه نین ساچلاری اورمان کیمی ساز پایلایاجاق

    شعرین الهامی «همایون» خیالیندان داشاجاق

    کعبه ی عشقه غزلدن جاناماز پایلایاجاق

    علی لطفی«همایون»

    بنده غزلی فارسی خواندم.

    زندگی بی تپش و شور چه حالی دارد؟

    زیستن بر لبه ی گور چه حالی دارد؟

    فکر کن صبح به روی تو نخندد پس از این

    دائما خانه ی بی نور چه حالی دارد؟

    فکر کن هم سخن ات چند منافق باشد

    گپ زدن با دو سه مزدور چه حالی دارد؟

    شهر عفریته پرست است و به نفرت معتاد

    صحبت این همه منفور چه حالی دارد؟

    بهتر آن است که از شهر خودم بگریزم

    ورنه رفتن لب ساطور چه حالی دارد؟

    من از این بوی تعفن، متنفر شده ام

    نفس گنده ی مغرور چه حالی دارد؟

    شاید از بعد همین شعر بپرسید از من

    دست در لانه ی زنبور چه حالی دارد؟

    مزه ی شعر در این فصل سکون، موسیقی ست

    شاعری بی دف و تنبور چه حالی دارد؟

    کاظم نظری بقا

    دکتر شهریار نعمتی غزلی ترکی خواندند.

    یالقیز دولانان قورد کیمی داغ داش آیاغیندا

    عؤمروم چورودی فایداسیز ای کاش آیاغیندا

    هجران اته گینده گؤیه رن گؤرمه لی سئوگیم

    بیر گولدی بیتیب سایه لی سالداش ایاغیندا

    من گؤزلرینی گؤرجک ایناندیم کی غموندن

    الدن گئده جک قانلی گؤزوم یاش آیاغیندا

    بنزتمه لی اولسا قوشا خالین دوداق اوسته

    بیر جوت شوه دیر قیرمیزی خاشخاش آیاغیندا

    ایمان نه یه لازیمدی سن الله نئچه لحظه

    منع ائیله مه قوی سجده قیلیم فاش آیاغیندا

    دویغوم لحدین آچما کی افکاریم ایلان تک

    پیس سانجار اگر قیوریلا نباش آیاغیندا

    بیر عؤمر الیم یاندی محبت قماریندا

    بیهوده سریلدیم یئره یولداش آیاغیندا

    دردیم دویا بیلمزسن اگر حق دانیشاندا

    آغزیندا دیشین سینماسا فحاش آیاغیندا

    قلبیم سینیب ایلشمه کناریمدا دئیرلر

    ایلشدی قیزیل حلقه سینیق قاش آیاغیندا

    ایش ترسه گلیب یوخسا هایاندا گؤرونوبدی

    قارتال ییخیلیب جان وئره خفاش آیاغیندا

    دکتر شهریار نعمتی

    جناب حاج باقری شعری از حسین جنتی خواندند

    صد شکر که بدبختم و خان نیستم امشب

    من باعث این آه و فغان نیستم امشب

     هرچند که از ملک جهان هیچ ندارم

    از شورش رعیت نگران نیستم امشب...

    جناب باغبانی غزلی از فاضل نظری خواندند.

    یک رود و صد مسیر، همین است زندگی

    با مرگ خو بگیر! همین است زندگی

    با گریه سر به سنگ بزن در تمام راه

    ای رود سربه زیر! همین است زندگی

    تاوان دل بریدن از آغوش کوهسار

    دریاست یا کویر؟ همین است زندگی!

    برگِرد خویش پیله‌ تنیدن به صد امید

    این «رنج» دلپذیر همین است زندگی

    پرواز در حصار، فروبسته حیات

    آزاد یا اسیر، همین است زندگی

    چون زخم، لب گشودن و چون شمع سوختن

    «لبخند» ناگریز، همین است زندگی

    دلخوش به جمع‌کردن یک مشت «آرزو»

    این «شادی» حقیر همین است زندگی

    با «اشک» سر به خانه دلگیر «غم» زدن

    گاهی اگر چه دیر، همین است زندگی

    لبخند و اشک، شادی و غم، رنج و آرزو

    از ما به دل مگیر، همین است زندگی

    فاضل نظری

     

    استاد ائلچی یک غزل ترکی و یک غزل فارسی خواندند.

    در خود فروست، آه و دمی نیست بر لب اش

    بادی نیوفتاده به حلقوم و غبغب اش

    مصلوب درد بوده مسیحای هستی اش

    مغلوب مرتضای قدر بود مرحب اش

    ماه اش همیشه در پس ابر سیه اسیر

    قبض سیاه چاله ی اندوه کوکب اش

    خطاط رنج و درد به سرلوحه ی حیات

    بی رنگ هرچه نقش و نگار مرکب اش

    در سنگلاخ های زمان زار و بی پناه

    دیگر نمانده نای به پاهای مرکب اش

    مفتول جبر دوخته لبهای خشک را

    هی چوب می خورد ز سکوت مؤدب اش

    او خود مقعر است و در آن نقطه ای علیل

    هرچه درشت، ریز نماید محدب اش

    از پتک های فقر به سندان زندگی

    در چاه احتضار بود ماه نخشب اش

    همسایه ی من و تو و او و تمام ماست

    مسموم فقر، کیست بگو نیش عقرب اش

    گر روده های فلسفه پیچیده گردن اش

    نان اش بده، مپرس چه بوده ست مذهب اش

    عباسعلی یحیوی«ائلچی»

    برای حسن ختام استاد شاهی غزلی فارسی خواندند.جلسه ساعت 50/11 شب به اتمام رسید.

    کاظم نظری بقا

    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 30 دی 1396 ساعت: 11:50
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها