گزارش انجمن ادبی حافظ اردبیل مورخ 96/6/14

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها


    انجمن در منزل جناب توحید دلاور قوام برگزار شد. در این جلسه آقایان مهندس ناصر نصیری معاون سیاسی امنیتی استانداری، مهندس شفیع شفیعی مدیرکل دفتر امور اجتماعی استانداری، بهزاد گرانمایه شاعر جوان و علی صانع فرش حضور داشتند. غایبین جلسه عبارت بودند از: آقایان داوود کیانی، دکتر وهاب زاده، کیومرث اوچی، خیرالله باقری.

    شروع جلسه توسط استاد شاهی صورت گرفت که با صلوات فرستادن به ارواح درگذشتگان انجمن و شاعران اردبیل و آذربایجان همراه بود. جناب استاد سخنور تفألی به دیوان حافظ کرده و غزل ذیل را قرائت نمودند.
    عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
    عارف از خنده می در طمع خام افتاد
    حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
    این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
    این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
    یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
    غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
    کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
    من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
    اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
    چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
    هر که در دایره گردش ایام افتاد
    در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
    آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
    آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
    کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
    زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
    کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
    هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
    این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
    صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
    زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
    در خصوص ابیاتی از این غزل بحث و بررسی هایی توسط اعضای جلسه صورت گرفت. استاد شاهی در ادامه بحث جلسه پیش در مورد وجود به وجود مقید، وجود عام(فیض منبسط، جمع وجودات) و وجود مطلق اشاراتی داشتند.
    دور اول شعرخوانی با جناب علی لطفی(همایون) آغاز شد. ایشان غزلی ترکی خواندند.
    ائله طوفانلی باخیرسان سینیرام بوز داغی تک
    سپیلیرسن یارامین آغریسینا دوز داغی تک
    دلی تک بختیمی گاه آغلاییرام گاه گولورم
    داغیلاندا گؤزومه هر گئجه اولدوز داغی تک
    یایلوغوندان یازین عطری جالاناندا نفسه
    جانیم اووجومدا اسیر دالغالی یارپیز داغی تک
    منی باش سیز دولانان داغدا کولک دن خبر آل
    حیرتیمدن کول اولوب سوورولورام کؤز داغی تک
    پولاد اولسایدی دؤزوم سنده اریردی سو کیمین
    ائل گؤزوندن اوتانان بیر گلینین اوز داغی تک
    آلیر آرام و قراری بو گؤزللیک گؤزه سی
    یول سالاندا اوره یه سئوگی لی نرگیز داغی تک
    اونودولماز یارالاردیر بورونوب ماهنی لارا
    سیملره اود قالاییر یار یاراسی ایز داغی تک
    آقای باغبانی غزلی از مریم سقلاطونی خواندند.
    رودم و در تب و تابم، بروم تا دریا
    بروم حرف دلم را بزنم با دریا
    دوری و فاصله انداخته از پای مرا
    آه از این فاصله و دوری دریا ... دریا!
    در سراشیبی کوه ام؛ وسط دره و دشت
    مانده ام عشق کشیده است مرا یا دریا...؟!
    بس که پا کوفته ام، پا به زمین می ترسم
    نشناسد من پر آبله پا را دریا
    کنده ام از دل هر صخره مسیری تا او
    می روم تا خود او... تا خود دریا ... دریا!
    می روم تا که بگویم غم دوری سخت است
    کنده این عشق چو کوهی دلم از جا، دریا !
    آه دریا! عطش وصل کشیده است مرا
    از نوک قله به شیب و خم صحرا، دریا
    نکند وصل من و تو به درازا بکشد
    و بیفتد به همان روز مبادا، دریا؟
    نکند لحظه دیدار، به توفان بخورم
    و نبینی که من افتاده ام از پا دریا!
    جناب نوید آذربایجانی خاطره ای از روزنامه سبلان که در سال 1332 در اردبیل منتشر می شد گفتند. آقای جمشید جامعی یک قطعه ادبی خواندند و جناب استاد بیوک جامعی مطلبی ارائه ندادند.


    جناب استاد چاووش یک مثنوی کوتاه خواندند.
    بمان مهر مانا ز ما رخ متاب
    به خفتن مکن مهرگونه شتاب...
    آقای مهندس نصیری از اعضای انجمن سپاسگزاری کردند و جناب استاد سخنور غزلی فارسی خواندند.
    با تو من وقتی که خلوت می کنم
    سرخوشم کز عشق صحبت می کنم
    لعل نوشینت که می بارد شکر
    با تمام روح دقت می کنم
    می کنم پرواز در اوج خیال
    از تو آن حالت که رؤیت می کنم
    بی تویی راکدترین لحظه هاست
    بی تو بودن را ملامت می کنم
    از غزل ذهنم که خالی می شود
    تندخویی با طبیعت می کنم
    کاش می شد خادم خوانت شوم
    راستی احساس غربت می کنم
    دستم از درمان تو کوته مباد
    عاشقم اتمام حجت می کنم
    در نماز و لحظه قد قامتش
    بی هوا نام تو نیت می کنم
    سوره عشق است رخسار مهت
    هم عبادت هم قرائت می کنم
    کام من بی باده جامت مباد
    با تو احساس هویت می کنم
    هان سخنور گوش بر فرمان تست
    هرچه فرمایی اجابت می کنم

    دور دوم شعر خوانی با آقای بهزاد گرامایه شروع شد ایشان یک رباعی و یک غزل ارائه دادند.
    تندیرلره اود وئراللا ساجدان گیزلین
    آغ حالوا پیشه ر ساری اوماجدان گیزلین
    ارباب بالاسی نولار کی بیر آز اوتانا
    یاغلی تیکه نی اوتاندا آجدان گیزلین
     
    گل ریختن به دامن شبنم فروشها
    ننگ است عین عفت مریم فروشها

    تا قصه شغاد به گوش فلک رسید
    معروف شد قبیله ی رستم فروشها

    وقتی طمع به دست سلیمان نگاه کرد
    رونق گرفت حجره ی خاتم فروشها

    دردا ! به پای زخمی هاجر کشیده شد
    داغ خلیل سوزی زمزم فروشها

    یک عمر زیر بیرقشان سینه می زدیم
    ما را فروختند محرم فروشها

    وقتی بهشت بود به شرط نبودنت
    دادم بهشت را به جهنم فروشها

    بازار غم به جز دل ما مشتری نداشت
    عاقل که غم نمی خرد از غم فروشها

    درد مسیح چشم تر من صلیب نیست
    دارم نفس نفس گله از دم فروشها

    یک لشکر از گلوله و زنجیری از طلاست
    حق السکوت جبهه ی آدم فروشها

     بهزاد گرانمایه

    آقای دلاور قوام غزلی از حسین دهلوی خواندند.
    اگرچه یاد ندارم که دفعه چندم
    مرا شکستی و .... آه از نگاه این مردم!
     به گیسوان پریشان خود نگاه بکن
    که شرح حال من است این کلاف سر در گم!
     حکایت منِ دور از تو مانده، اینگونه ست:
    خمار و خسته ام و نیست قطره ای در خُم!
     همیشه عطر تو بی تاب کرده جانم را
    چنان که باد بپیچد به خوشه گندم ...
     به سر هوای تو دارم، خدا گواه من است
    اگر رسیده نمازم به رکعت پنجم !
     دکتر شهریار نعمتی غزلی فارسی قرائت کردند.
    وقتی دلت رمیده مکش در بغل مرا
    باری بغل مکن به دروغ و دغل مرا
    در چشم تو فروغ محبت نمانده است
    بیهوده می کشی به دغل در بغل مرا
    گر آب زندگی به کف توست خوشتر است
    از شربت حیات تو زهر اجل مرا
    عادت به نیش تلخ تو کردم تمام عمر
    زنبور جان شکنجه مکن با عسل مرا
    بگذر که حال و حوصله من تمام شد
    یعنی نمانده طاقت جنگ و جدل مرا
    دنیا قفس، وطن قفس و تن قفس خدا
    پیچیده در چقدر عذاب از ازل مرا
    ای مرگ ای فرشته زیبای مهربان
    بیرون بکش از این قفس مبتذل مرا
    دستی که شمع عاطفه را در دل تو کشت
    پروانه کرد گرد چراغ غزل مرا


    جناب استاد اسد نیکفال(فریاد) غزلی ترکی خواندند. بنده نیز غزلی فارسی خواندم.
    چندی ست با آیینه ها درگیرم ای عشق!
    امشب ملاقاتم بیا می میرم ای عشق!
    از این رفیقان ریایی دلخورم پاک
    از مردم دور و برم دلگیرم ای عشق!
    من خسته ام، بشکسته ام دیگر ولم کن
    دانی که من طاقت ندارم پیرم ای عشق!
    افتادن و واماندن و از خود بریدن
    گویا از اول بوده این تقدیرم ای عشق!
    کاری بکن این قدر منشین بی تفاوت
    دستم بگیر از دار دنیا سیرم ای عشق!
    می خواستم تا کهکشان ها پر بگیرم
    بالا نبرد این ناله های زیرم ای عشق!
    دیگر حواسم نیست انگاری که خوابم
    کور و کر و لال است ها! تدبیرم ای عشق!
    حالا که می خواهم نباشم، دست و پا کن
    خاموش گردان زودتر با تیرم ای عشق!
    بقا


    استاد ائلچی غزلی ترکی خواندند.
    سیخینتی سیز یاشامین حسرتینده گؤینه میشم
    سؤنوک شامام گئجه نین ظلمتینده گؤینه میشم
    یاشیل گؤیه رتی لریمدن کوسوب دی شئح چیله یی
    خزان بوغان باغیمین عزلتینده گؤینه میشم
    جنونومون گوجو چاتمیر کی عقلی قاپسالاسین
    کور عشقیمین پوچالان قدرتینده گؤینه میشم
    رادیکال آلتدا یاتان ریشه سیز یازیق عددم
    زمانه چنبری نین غربتینده گؤینه میشم
    قلم لرین قان آخان باشلارین کسیب دی زامان
    بوغازلارین یارالی غیرتینده گؤینه میشم
    باشین وئریب قاییدان قهرمان ایگیدلریمین
    صلابتین دوشونوب هجرتینده گؤینه میشم
    منی چاغیرمادیلار یئددی شهری سیر ائلیه م
    سلوکومون پوزولان دعوتینده گؤینه میشم
    دوشن زامان ایکی قول روحوم اوردا حاضریمیش
    وزیرسیز شاهیمین دولتینده گؤینه میشم
    قوی آغلاییم باشیمی چیگنون اوسته ساخلا قوناق
    کی دردلی آیریلیغین خلوتینده گؤینه میشم
    سن ائلچی نین غزلینده جوشاردی غمزه لرون
    اوزون زامان نازوون غیبتینده گؤینه میشم
    7/ شهریور/96

    حسن ختام برنامه را استاد شاهی غزلی فارسی ارائه نمودند.
    شرمنده باد آب و هوای دیار ما
    خشکیده باغ آینه ها در بهار ما
    بوی طبیعت از دم خنجر خشن تر است
    یا رب چه می کشد نفس زخمدار ما
    بس که وجود ما ز عطش موج می زند
    دریا چو کوزه می شکند در کنار ما
    آزادگی فزون تر از این کی طلب کنیم
    کز سرو آفریده شده چوب دار ما
    آن مدعی که پنجره بر آسمان گشود
    مرد است اگر گره بگشاید ز کار ما
    گفتی رسانم اهل نظر را به قله ها
    آری رسد به قله ولیکن غبار ما
    شاهی دگر مگوی حدیث شکر لبان
    ریزد نمک به چشم غزل روزگار ما

    از جناب استاد کیانی که زحمت تنسیق و ترتیب نوشته های وبلاگ را تقبل می فرمایند بی نهایت سپاسگزارم.
    19/6/96
    کاظم نظری بقا

    نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 3:43

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :