گزارش مورخ 95/11/19 انجمن ادبی حافظ اردبیل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

     

    جلسه ی شب گذشته در منزل جناب علی لطفی(همایون) منعقد بود. همه ی اعضای جلسه حاضر بودند و جلسه با مدیریت استاد شاهی و پس از فرستادن صلواتی چند به روح درگذشتان انجمن و بزرگان شعر و ادب آغاز گردید. ابتدا جناب سخنور تفألی به دیوان حافظ زدند و غزلی از خواجه را قرائت کردند.

    یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

    ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

    وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت (نگشت)

    دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

    هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

    باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

    ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

    چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

    سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

    گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

    هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

    حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

    جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

    حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

    تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

     در بخش ویژه برنامه من گزارش چهارمین روز سفر به جمهوری آذربایجان توسط انجمن حافظ را خواندم. در این جا بحثی در خصوص اشعار فارسی و ترکی نظامی پیش آمد و مباحثی رد و بدل شد. جناب نوید از ترجمه اشعار نظامی از فارسی به گرجی توسط شاعری به نام شوتا رستاولی سخن گفت. رستاولی برای گرجی ها شاعر بزرگی محسوب می شود که در قرن دوازدهم میلادی زندگی می کرده است. «پلنگینه پوش» منظومه حماسی ملی گرجی ها توسط او سروده شده و به زبان های مختلف ترجمه شده است. در آذربایجان با عنوان «پلنگ دریسینه گیرمیش پهلوان» ترجمه شده است.

     

    دور اول شعرخوانی با جناب توحید دلاور قوام آغاز شد و ایشان شعری از فروغی بسطامی را خواندند.

    خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی

    دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

    کار جنون ما به تماشا کشیده است

    یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

    کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت

    مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

    تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا

    من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

    من دل ز ابروی تو نبرم به راستی

    با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

    گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی

    چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

    سر تا قدم نشانهٔ تیر تو گشته‌ام

    تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

    تا کی در انتظار قیامت توان نشست

    برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

    دانی که چیست حاصل انجام عاشقی

    جانانه را ببینی و جان را فدا کنی

    شکرانه‌ای که شاه نکویان شدی به حسن

    می‌باید التفات به حال گدا کنی

    آفاق را گرفت فروغی فروغ تو

    وقت است اگر به دیدهٔ افلاک جا کنی

    جناب حاج باقری بیتی از حسین جنتی خواندند:

    شب در این شهر اگر پرده بگیرد به یقین

    صبح میخانه پر از شیخ پشیمان باشد

    و بعد غزلی از ساناز رئوف.

    نمی بستیم اگر از ترس میرابان دهان ها را

    نمی بردند رعیتهای این ده ، جور خان ها را

    نشستیم و نگه کردیم تا شبها بیفروزد

    صنوبرهای باغ ما ، اجاق باغبان ها را

    تبرداران درختان را بریدند و به جای آن

    سر دیوار خود دیدیم هر شب نردبان ها را

    شبی یک بره بهر گرگ کم می شد ازین گله

    چه باید کرد اکنون گله دزدی شبان ها را؟

    خدایان بین ما بسیار اما ناخدا اندک

    نفهمیدیم در توفان مسیر بادبان ها را

    عجب داری چرا از تار و مار کاروان وقتی

    به رهزن ها سپردی انتخاب ساربان ها را

    برای این که یوسف را به گرگان مفت نفروشیم

    بیا ای پیرزن با خود بیاور ریسمان ها را

    اگر یک بار تاریخ وطن را دوره می کردی

    هزاران بار می خواندی در او این داستان ها را

    آقای باغبانی غزلی از حسین نعمتی خواندند.

    ما خواب نیستیم که بیدارمان کنند

    یا مست نیستیم که هشیارمان کنند...

    آقای جمشید جامعی غزلی از شیخ بهایی(با قید احتمال) خواندند.

    خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم!

    غافل از خود، دیگری را هم قضاوت می کنیم!

    کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز…

    چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنیم!

    عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود…

    ما به این دنیای فانی زود عادت می کنیم!

    ما که بردیم آبرو از عشق، پس دیگر چرا…

    عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنیم؟

    کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی…

    با همیم اما چرا احساس غربت می کنیم؟

    من به این مصرع یقین دارم که روزی میرسد!

    سوره ای از عشق را با هم قرائت می کنیم...

     

    جناب استاد کیانی مطلبی ارائه ندادند.

    جناب استاد حاج بیوک جامعی شعری از رهی معیری خواندند.

    ز خون رنگین بود چون لاله دامانی که من دارم

    بود صد پاره همچون گل گریبانی که من دارم

    مپرس ای همنشین احوال زار من که چون زلفش

    پریشان گردی از حال پریشانی که من دارم

    سیه روزان فراوانند اما کی بود کس را ؟

    چنین صبر کم و درد فراوانی که من دارم

    غم عشق تو هر دم آتشی در دل برافروزد

    بسوزد خانه را ناخوانده مهمانی که من دارم

    به ترک جان مسکین از غم دل راضیم اما

    به لب از ناتوانی کی رسد جانی که من دارم ؟

    بگفتم چاره کار دل سرگشته کن گفتا :

    بسازد کار او برگشته مژگانی که من دارم

     ندارد صبح روشن روی خندانی که او دارد

    ندارد ابر نیسان چشم گریانی که من دارم

    ز خون رنگین بود چون برگ گل اوراق این دفتر

    مصیبت نامه دلهاست دیوانی که من دارم

    رهی از موج گیسویی دلم چون اشک می لرزد

    به مویی بسته امشب رشته جانی که من دارم

     

    جناب استاد نوید آذربایجانی چون پیشتر صحبت کرده بودند در نوبت خود مطلبی بیان نداشتند.

    در پایان شعرخوانی دور اول استاد شاهی از کتاب «نظم پریشان» سروده ی خودشان، یک مثنوی نسبتاً بلند خواندند.

    شاهیا نسیان و عصیان تا به کی

    فکر جان و ذکر جانان تا به کی...

    دور دوم شعرخوانی با جناب لطفی که میزبان جلسه بودند شروع شد.

    قاییت ائویم ائشیییم دیسکینیر آیاق سسینه

    قالیب نه واخدی قاپیم پنجره م اویاق سسینه

    دومانلی داغلارا تاپشیرمیشام سؤننده گونش

    یولوندا یاندیرالار لاله دن چیراق سسینه

    کولک یولوندا بنؤوشه ساچین آلیم قاداسین

    اورکده کؤوره لیرم هر سینان بوداق سسینه

    دومانلارا قوشولوب داغلاری اؤتن مارالیم

    گونو آیی نه قدر سایلییب سولاق سسینه

    ائلین باشیندا تاج اولدون دیلینده آه شله سی

    سنی ائلیم قوشاجاق داغلی دیل داماق سسینه

    دونن دایاقلی داغی ایدیم بوگون تالان تالانام

    یتیم یتیم قیناما داغ بوکولسه داغ سسینه

    سنی کوسن گؤزومون رمکه سینده اوخشاییرام

    یامان غریب سه میشم گل، قوجاق قوجاق سسینه

    آلوولیام بو علاج سیز اودا نه چاره قیلیم

    قیش اولمادیم داغیدام بیر سویوق سیزاق سسینه

    دیار دیار آپاریر قانلی توستولر ایزینی

    گئدیم قالیم آسیلی قالمیشام سوراق سسینه

    علی لطفی(همایون)

     

    سپس دکتر شهریار نعمتی غزلی فارسی خواندند.

    زندگیمان تماشا ندارد

    مرده ایم این که حاشا ندارد

    نیمه جانم حلالم کن ای تیغ

    صید زخمی تماشا ندارد

    شهر ما دوزخی سرد و برفیست

    دوزخ یخ که گرما ندارد

    روح من رود مرداب ریز است

    ره به آغوش دریا ندارد

    در دوسوی خیابان دردم

    یک دواخانه هم جا ندارد

    ما نیازی به لطفش نداریم

    یار اگر لطف با ما ندارد

    عشق در مسلک ما رهاییست

    دست های تمنا ندارد

    طبع من خو گرفته به خلوت

    این پری تاب غوغا ندارد

    این همه تن دلم باز تنهاست

    شهر، مردان تنها ندارد

    جناب استاد فریاد شعر ترکی خواندند.

    دیلیم دیلیم کسیلیر دیل؛ دوداق باخیر دینمیر

    زَهَر یاغیر قاراگون؛ دیل داماغ باخیر دینمیر

    گوزونده بیر قوش آدامسیز بالا؛ ائویزدن ایراق

    قالیبدی شاختادا قاردا؛ قوجاق باخیر دینمیر

    گورنده اووچی گلیر؛ آغزینا گلیر اوره یی

    مارال یانیر سوسوزوندان؛ بولاغ باخیر دینمیر

    چراغ یولی بزه ینده آیاق اوزون ایتیریر

    آیاق اوزون ایتیرنده ؛ چراغ باخیر دینمیر

    قالاندا باش آیاق آلتدا؛ داشین سسی چیخمیر

    تیکان گوله ساتاشاندا؛ اوراق باخیر دینمیر

    داش اولماغی یا سن اورگتدون اونلارا یا دا من

    او داغ بوغولسادا چنده؛ بو داغ باخیر دینمیر

    بو گوز کور اولسادا؛ ترپنمه ییر توکی او گوزون

    گولوش دوداغدا سولاندا؛ یاناغ باخیر دینمیر

    دیوار یاتیب هله ده پنجره باخیر؛ سانکی

    آنا جنازه سینه بیر اوشاق باخیر دینمیر

    شرفدن اوتری اَسَن قیزلارین اوزون یئل آچیر

    مروتین یئل آپارمیش؛ دوواق باخیر دینمیر

    دوشنده چوللره های بیر بوجاق قوجاق آچمیر

    گلنده فریادا چوللر؛ بوجاق باخیر دینمیر

    اسد نیکفال- فریاد

    اردبیل 1395/11/10

    جناب استاد شفیع خلیل زاده(چاووش) شعری ترکی خواندند.

    آخشام اولدی یئنه ده باغریما غم اگلشدی

    سو سپه یار یولونا سوسنه نم اگلشدی...

    بنده نیز غزلی فارسی خواندم.

    از نفس کشتی این دوره کنون افتاده

    موج، خوابیده و در دور ِ سکون افتاده

    آن چنان غرق سیاهی ست فضا پنداری

    ماه، از منظره‌ی باغ برون افتاده

    هیچ متنی سخن از صبح، نگوید امروز

    شاید این واژه ز سرفصل متون افتاده

    عشق، بیرون زده از دایره‌ی بسته‌ی عقل

    عقل، در حلقه‌ی نیرنگ و فسون افتاده

    جنگل عاشق من خواب تبر دیده مگر؟

    که درختان اقاقیش، نگون افتاده

    در و دیوار، دچار تبِ کابوس شده

    بر لب پنجره‌ها لکه‌ی خون افتاده

    گوییا هیچ ستون را فرجی حاصل نیست

    گرهی کور بر اقبال ستون افتاده

    آسمان صحن پرآرایی باز است نه کبک

    کبکِ این عرصه از آغاز، زبون افتاده

    سال‌ها پرسش بی‌پاسخ دل این بوده

    «که بدین دامگه حادثه چون افتاده؟»

      بقا

    9/11/95

     

    جناب استاد سخنور غزلی ترکی خواندند.

    نه سریم وار نه صورتیم ساقی

    واردی بیر غملی حالتیم ساقی...

    استاد ائلچی یک غزل فارسی و یک غزل ترکی خواندند.

    در بی تو ترین بودن بی من ترم از هر من

    با هستن ات ای بودن هستی گذرد در من...

     

    جناب دکتر وهابزاده مطلبی ارائه نکردند.

     از جناب استاد کیانی که زحمات عدیده ای را برای تنظیم و ثبت گزارش در وبلاگ متحمل می‌شوند سپاسگزاری می کنم.

    20/11/95

    کاظم نظری بقا

    نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 21:59
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها