گزارش جلسه ی مورخ 96/1/29 انجمن ادبی حافظ اردبیل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    گزارش مورخ 29/1/96 جلسه انجمن حافظ اردبیل

    دیشب انجمن در منزل جناب نوید آذربایجانی منعقد بود. جلسه مطابق معمول با سخنان جناب استاد شاهی آغاز شد. قبل از تفأل به دیوان حافظ جناب دکتر فراز جامعی که لحظاتی مهمان انجمن بودند  و کاندیدادی شورای شهر شده اند مطالبی را در خصوص لزوم ورود به شورای شهر و رفع مشکلات آموزشی و فرهنگی موجود ایراد کردند. به دنبال آن جناب استاد دلداده از حمایت انجمن از ایشان سخن راندند و جناب استاد سخنور به دیوان حافظ تفأل زده و غزل ذیل را قرائت نمودند.

    کنون که بر کف گل جام باده صاف است

    به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

    بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

    چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

    فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

    که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

    به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

    که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

    ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

    که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

    حدیث مدعیان و خیال همکاران

    همان حکایت زردوز و بوریاباف است

    خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ

    نگاه دار که قلاب شهر صراف است

    به جهت طولانی شدن مباحث قبل از تفأل و ضیق وقت بنده از ارائه ویژه برنامه صرف نظر کردم و برنامه شعرخوانی شروع شد. آقای نوری زاده که مهمان برنامه بودند مطالب کوتاهی بیان داشته و تقاضای خواندن شعری از صراف را نمودند و جناب استاد کیانی ضمن خوانش بخش هایی از شعر صراف غزلی ناب از شاعری به نام علی درویش با تخلص عاشق که از شاعران مراغه بوده و حدود 90 سال پیش می زیسته خواندند.

    کفر زولفون ده ن صنم عشق اهلی ایمان آختاریر
    جان متاعین الده دوتموش وصل جانان آختاریر
    رندلر مئی ده گوره ر ساقی جمالین دم به دم
    زاهد بیچاره گئتمیش حور وغلمان آختاریر
    فارس مُلک اینده ن گلیب سلمان اولور واصل به حق
    مکه ده بوجهل استدلال و برهان آختاریر
    بیر قدم ده کامه چاتدی رندلر زاهد هله
    استخاره ائتمه گه مسجدده قرآن آختاریر
    طایرطبعیم هماتک قیلدی ترک آشیان
    اوج دوتموش عرصه سیمرغه جوولان آختاریر
    جعد زولفون ده ن اویس آلدی قره ن ده  رایحه
    خضر ظلمات خطون ده ن آب حیوان آختاریر
    گورمه دیم آباده لرده استقامت پایه سی
    جغد تک ایندی کونول بیر کنج ویران آختاریر
    باده گلرنگ دوتموش الده پیر میکده
    عاشق شیدا کیمی رند غزلخوان آختاریر

     

     و اما غزل صراف

    تؤکرم ز بس اوزه گؤز یاشین گئجه گوندوز آه و فغانیلن
    بویارام بو صفحه دن عاقبت آدیمی بو اشک روانیلن
    بو طریق عشقده درد دل منیلن همیشه هماش دیر
    دؤزه رم قویوب گئچه بیلمه رم وار اونون رفاقتی جانیلن
    نه دیزیمده تاب و توان قالیب نه بلایه دؤزمه یه جان قالیب
    نه اجل گلیر منی قورتاریر نه گونوم گئچیر گذرانیلن
    نه گؤزومده وار یوخو یاتماغا نه دؤزوم نیگاری اویاتماغا
    گئجه صبحه تک دئییب آغلارام یانارام بو سوز نهانیلن
    هانی جان آلان کسه یانیمی گله رحم ائده آلا جانیمی
    یازیغام نئجه نیگران قالیم بئله دیده نگرانیلن
    بو کمند عشقه اگر دوشه قوجالار دئیرله جوان اولور
    نییه من جوان ایکن اولموشام قوجا بس بو عشق جوانیلن
    من اگر بو یولدا اؤلم منی سر کوی یارده دفن ائدین
    بیری قبریم اوسته اگر گله تانیسین منی بو نیشانیلن
    بو اومیدیلن بوکولوب قدیم کی اولام نیگاریله همنشین
    اوخ آتان بو نکته نی تئز بیلیر دوز اوخو آتاللا کمانیلن
    باشیمی کسنده او نازنین منی قویمایین ال آیاق چالیم
    بو خجالته دؤزه بیلمه رم بویانا اگر الی قانیلن
    نه قده ر رضایه دئدیم رضا بو نیگاره باغلاما بئل دئدی
    بئله رسمدیر سودیلن گلن گرک عاقبت چیخا جانیلن

    صراف تبریزی

    جناب لطفی شعر نخواندند و جناب استاد فریاد غزلی ترکی خواندند.

    نئجه گؤر کول باش اولوب روحوموز انسان دولوسی

    یئل آپارسین بئله انسانلیغی وجدان دولوسی

    بیزه دیلدن یارا دَیدی، آغاجا اوز گؤزدن

    دنیامیز بیر مئشه دیر ییرتیجی حیوان دولوسی

    هئی دولور هئی بوشالیر سؤزلر آغیزدان تؤکولور

    بلی انسان بوشالیبدیر بلی قربان دولوسی

    خیاوان هر کوچه یه عاشیق اولور چاتمیر الی

    اودی حسرتله باخیر قیزلارا اوغلان دولوسی

    بو قده ر دردیمیزی چالخالاما نئهره دایان!

    سنی کیم قارنیمیزا باغلادی آیران دولوسی

    کندیمیزده نه چیراق وار نه اویاق وار نه ده گؤز

    دله دوزلار آپاریر بوغدالاری خان دولوسی

    اوخ اگر یازدی، کامان یای دی، یارا ناز نوباری

    به نیه باتدی قانا داغ دره جیران دولوسی

    حارام اوغلی حارامین سیرفاسی چیخماز حالالا

    نه قده ر دولدورا بوش بشقابی احسان دولوسی

    دلی فریاد، دلی فریاد کی دئییرلر بو گئجه

    اؤزون آخیر سیمه ووردو، دلی شیطان دولوسی

    اسد نیکفال- فریاد

    اردبیل 27/1/96

    جناب استاد سخنور یک غزل فارسی و یک غزل ترکی خواندند.

    آن قدر با غمت شدم درگیر

    وقت بگذشت تا که گشتم پیر

    پیر عشق غمت شدم آری

    لیکن آن سان که پیر گردد شیر

    من جنون کیش جان و دل ریشم

    بایدم پای بست با زنجیر

    بعد پنجاه سال رنج فراق

    مانده ام باز در همین تدبیر

    تا هنوزم نفس به جان باقی ست

    بایدم ماند دل در این تأثیر

    تلخ و شرین مرا یکی ست کنون

    مشکل این حال یابدم تغییر

    هان «سخنور» به سوز عشق بساز

    با تو جز این نیامده تقدیر

    اسکندر نجفی سوها«سخنور»

    مبتلای درد عشقم من دوا لازم منه

    بینوای زار و رنجورم نوا لازم منه

    خسته یم خسته بو وارلیقدان بو راه و رسم دن

    باشقا وارلیق، باشقا یئر، باشقا هوا لازم منه

    بیر یاشاییش کی اونو هئی محنت و غم توشلیا

    ایسته مم، چون آزجادا عشق و صفا لازم منه

    آخر انصاف دیر مگر هئی دام دوواردان غم یاغا

    من دؤزه بیلمم بئله وصفه غنا لازم منه

    اینسانین روحون تمیزلیر ساز و آواز و طرب

    ماهرولردن بوگون مهر و وفا لازم منه

    بزم عیش و نوش لازم مطرب و تنبور و تار

    ساقی الده جام می ناز و ادا لازم منه

    الف قدّیم داله دؤنموشدور«سخنور» بسدی غم

    هاستا هاستا آددیم آتماغه عصا لازم منه

    مبتلای درد عشقم من دوا لازم منه

    بینوای زار و رنجورم نوا لازم منه

    سخنور- 21/1/96

    جناب دکتر وهابزاده از اعضای انجمن حافظ که در فوت برادرشان در مراسم شرکت کرده و اظهار همدردی نموده بودند تشکر کرده و بیتی از ماده تاریخی را که در رثای برادر مرحومشان گفته بودند خواندند.

    برشکست آخر قفس را بال زد تا راجعون

    شد جدا پنج از هزار و چارصد سال وصال

    جناب استاد دلداده غزلی از مرحوم مهرداد اوستا خواندند.

    من از آن سوی حسرت های باران خورده می آیم
    اشارت های پاییزانه ای دارد سراپایم

    به دنبالم بیا در رد پای شوکرانی ها
    میان دفتر پاییزی امروز و فردایم

    چرا تنهایی ام را با کسی قسمت کنم امشب
    که در هر خلوتی آیینه شد محو سراپایم

    کسی دیگر برای عشق آوازی نمی خواند
    پر از تنهایی محض است شبهای غزلهایم

    به جز دریا به جز باران کسی دیگر نمی داند
    چه رازی خفته در پشت کویری های آوایم

    غزل کم کم به پایان می رسد اما برای من
    "شراب خانگی" می ماند و یاد "اوستایم"

    استاد شاهی یک غزل فارسی و یک غزل ترکی خواندند.

    قیلدی خارج پرده دن کشف ائتدی حیرانلیق منی

    شکر لله شرّدن حفظ ائتدی عریانلیق منی

    ائتمه دی دریای شیرین ائتمه دی دریای شور

    ائتدی اما چشمه ی فیاض عطشانلیق منی

    قیلماسایدیم دینیمی قربان او ترسا دلبره

    یاندیراردی تا دم محشر پشیمانلیق منی

    لال ائدردی طبعیمی بی ذوق خلقین صحبتی

    قوشماسایدی قوشلارا گاهی غزلخوانلیق منی

    وئرمه دین بیر جان دئدیم بیر خاله ای عاقل دئدی

    قیلدی سرّ غیب دن محروم نادانلیق منی

    سؤزلریم الدن آلاردی نصف شهرین مذهبین

    سالدی دیلدن یاخشی اثناده یاریم جانلیق منی

    جدّ نیکوکاریم آدم بوغدانی میل ائیله ییب

    ترسینه دؤنموش فلک ائتمیش ده ییرمانلیق منی

    کلمه سیز سؤزلر کتابیندن خبردار اولمادیم

    بسکی مغرور ائیله دی شاهی سخندانلیق منی

    جناب استاد چاووش هم غزلی ترکی خواندند.

    چیچک لرین باشینا شوقیله دؤنور کپنک لر

    قانادلانیر اؤپوشه کؤرپه لر سایاغی چیچک لر...

    بنده نیز غزلی فارسی خواندم.

    باران نریخت پنجره ها را نفس گرفت

    ای وای ذهن چلچله بوی قفس گرفت

    توی حیاط، لاله نرویید بعد از این

    اطراف حوض و باغچه را خار و خس گرفت

    آبی نزد به کوچه ی دل کس در این بهار

    این کوچه را به زور تفنگش عسس گرفت

    بوی پِهِن دوباره سرازیر شد به شهر

    ناگه تمام باغچه ها را مگس گرفت

    آلوده گشت دست و دل و دیده و زبان

    این چارگانه رنگ پلشت هوس گرفت

    گم گشت در غبار قرون خطّ جاده ها

    خوابید کاروان و گلوی جرس گرفت

    دنیا به دست من همه چیز ابتدا سپرد

    آخر به عشوه ای همه را بازپس گرفت

    مُشکین نشد بقا! نفس بادهای شرق

    حافظ! بیا ببین دل تنگ ارس گرفت

    کاظم نظری بقا

    10/1/96

     

    دکتر شهریار نعمتی غزلی فارسی خواندند.

    تو را به عاطفه سوگند می دهم بانو

    مگری من به تو لبخند می دهم بانو

    و نذر کردم اگر مرغ عشق من باشی

    به طوطیان قفس قند می دهم بانو

    و دست زرد دلم را در این بهار بلوغ

    به روح سبز تو پیوند می زنم بانو

    شکوفه می زنم و شعر می شوم با تو

    به جای میوه غزلقند می دهم بانو

    من از کرانه ی چشمت هزار جیحون شوق

    به شاعران سمرقند می دهم بانو

    سفر بخیر ولی بازگرد محبوبم

    تو را به جان تو سوگند می دهم بانو

    شهریار نعمتی

    آقای قوام دو بیت از یک شعر و یک غزل از غلامرضا طریقی خواندند.

    آن که می خواست مرا حافظ چشمت بکند

    شوری از چشم تو نوشاند و نمک گیرم کرد

     اوّل آموخت به تو شیوه ی چالاکی را

    بعد با وسوسه ی یافتنت شیرم کرد

     

    و غزل دیگر

     

    صوتت - اگر چه حنجره ات ساز بادی است-
    یادآور صدای سه تار "عبادی" است!

    اندام تو میان كمربند كافرت
    چون شِعب، در محاصره ی اقتصادی است!

    رنگین كمان به پیروی از ابروان تو
    پیوسته در تصور من، نوك مدادی است

    هر جمعه شب، به عشق تو تا مسجد آمدن
    مثل نماز جمعه سیاسی - عبادی است!

    آغوش من برای همیشه از آنِ توست
    سلول تنگ سینه ی من، انفرادی است!

    با اینكه با تو زندگیِ نوح هم كم است
    بی تو همین دو نصف نفس هم زیادی است!

    همراه من بمان كه به ناباوران عشق
    ثابت كنیم شاكله ی عشق، شادی است

    ثابت كنیم گسترش عشق در جهان
    واجب تر از مبارزه با بی سوادی است

    آقای باغبانی غزلی از سعید بیابانکی خواندند.

    شب است و باغچه‌‌های تهی ز ميخک من

    و بـــوی خاطــــره‌‌ها در حيــــاط کوچک من

    حياط خلوت من از سکوت سرشار است

    کجاست نغمه غمگينت ای چکاوک من؟

    به سکّه سکّه اشکم تو را خريدارم

    تويی بهــای پس‌اندازهای قلّک من

    بگير دست مرا ای عـــروس دريايی

    بيا به ياری دنيای بی عروسک من

    تورا به رشته‌ای از آرزو گـره زده‌اند

    به پشت پنجره ی سينه مشبّک من

    کسی نيامده - حتّی کلاغ‌‌های سياه –

    به قصد غارت جاليــــز بی مترسک من

    کبوترانه بيـــا تخـــم آشتـــــی بگذار

    ميان گودی انگشت‌‌های کوچک من

    شب است و خواب عميقی ربوده شهر مرا

    کجــاست شيطنت کودکـــی و سوتک من؟

    بترس ازاين همه لولو که پشت پنجره اند

    بخواب شعر قشنگم، بخواب کودک من

     آقای حاج باقری مطلبی ارائه نداند و جناب جمشید جامعی غزلی از فاضل نظری خواندند.

    نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
    با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

    زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
    داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

    زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
    مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت

    در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
    شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

    من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
    گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

    جناب استاد حاج بیوک جامعی نیز شعری از فاضل نظری خواندند.

    خواب دیدیم که رویاست ولی رویا نیست

    عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست

    هنر عشق فراموشی عمر است ولی

    خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست

    ای پریشانی آرام ! کجایی ای مرگ ؟

    در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست

    ما پلنگیم ! مگو لکّه به پیراهن ماست

    مشکل از آینه ی توست ! خطا از ما نیست

    خلق در چشم تو دل سنگ ولی ما دل تنگ

    « لا الهی » هم اگر آمده بی « الّا » نیست

    موج شوریده دل آشفته ی ماه است ولی

    ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست

    بر گل فرش ، به جان کندن خود فهمیدیم

    مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست

    حسن ختام را جناب استاد یحیوی اجرا کردند و  یک شعر ترکی و یک شعر فارسی خواندند.

    شنبه دیر وار بؤیره ییم ده تینلی داش بایرام گلیر

    حالبیم ده باشلانیب برک بیر ساواش بایرام گلیر

    سوت گونو انگیم ده کی دیشلر سیزیلدار آغریار

    آغری لاردان دیر همین بو آغری باش بایرام گلیر

    دوز گونو دوز دولدوروبلار بو ایشیق سیز گؤزلره

    کیپریگیم دن داملاییر هئی قانلی یاش بایرام گلیر

    گلدی چرشنباخشامی شام سیز اوشاقلار یاتدیلار

    یوخ پنیر، قالمیش یاوانلیق سیز لاواش بایرام گلیر

    من کی هئچ چرشنبه دن یوخ الده بیر خوش خاطیره م

    گونلریم نیسگیل لره اولموش هاماش بایرام گلیر

    هانکی گوندور ایندی آدنا آخشامی محنت گونو

    رَنده تک روحه وئریر غملر تراش بایرام گلیر

    جمعه دی تعطیل اولوب هر یان بازارلار باغلی دیر

    فهلیه اولموش بئکارلیق لار شاباش بایرام گلیر

    عباسعلی یحیوی«ائلچی»

    زمان های جدید

    انگار زمان در هیجان های جدید است

    هر ثانیه ای در خلجان های جدید است

    ذرات کوانتوم که در اندیشه نگنجد

    در قبضه ی تند نوسان های جدید است

    در یک سفر نوری حیرت زده دیدم

    تأویل جهان در فوران های جدید است

    رهتوشه بگیریم زحل منتظر ماست

    سوغات زمان در چمدان های جدید است

    دیوار شکستن جهشی جانب نور است

    نوزایی جان در غلیان های جدید است

    نت های کهن طاقت فریاد ندارد

    آهنگ زمان در ضربان های جدید است

    گفتند درآیید و برآیید و سرآیید

    اشراق بشر در طیران های جدید است

    گر نور در اعماق شود خم، عجبی نیست

    اجرام فلک در جریان های جدید است

    اهمال بنه، ژاژ مخا، قلعه گشا باش

    تشریف روان در دَوَران های جدید است

    بالی، سفری، سوی فراچرخه ی طوفان

    در پویش هستی سیلان های جدید است

    بیمارْخیالان همه از معده نویسند

    اشعار جوان از غثیان های جدید است

    تسجیل عدالت به قیامی شود اجرا

    سودای جنون در شریان های جدید است

    ائلچی! تو از این برف. محال است درآیی

    رفتار بشر سوی زمان های جدید است

    ائلچی

    29/1/96

    از جناب استاد داود کیانی که مثل همیشه زحمت تنظیم مطالب و جاگذاری عکس ها را می کشند بی نهایت سپاسگزارم.

    کاظم نظری بقا

    30/1/96

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 21:59
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها