گزارش مورخ 16/6/95 انجمن ادبی حافظ اردبیل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    جلسه ی انجمن حافظ در بنده منزل بود. آقای دکتر وهابزاده به جهت مسافرت به آمریکا تشریف نداشتند، اما از طریق تلفن تماس برقرار کرده و جویای احوال و برنامه های انجمن بودند. آقای فرید هم به جهت مسافرت حضور نیافته بودند. استاد شاهی در آغاز برنامه مطالبی را در راستای تألیف قلوب اعضای انجمن ارائه کردند که بسیار مفید بود. آقای توحید دلاور قوام برنامه ی سفر اعضای انجمن به کشور آذربایجان را تشریح نمودند. آقای اسکند نجفی سوها تفألی به دیوان حافظ زده و غز ل ذیل رل قرائت کردند.

    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

    خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

    آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

    گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

    عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

    تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

    مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

    اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

    گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

    خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

    مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

    کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

    ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

    ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

    که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

    در ویژه برنامه نقدی را که در مورد اشعار استاد نادر الهی نوشته بودم ارائه کردم که ذیلاً مشاهده می فرمایید.

    نگاهی به اشعار نادر الهی

    در میان عناصر محتوایی اشعار نادر الهی، صمیمیتِ واژگان جایگاه ویژه‌ای دارد. واژگان صمیمی در بافت و فضایی دل‌انگیز، صمیمیت شاعرانه را به متن اثر انتقال  می‌دهند. شاید صمیمت را در زیر مجموعه‌ی عاطفه بتوان بحث کرد. صمیمیت منتشر شده از عاطفه‌ی شعر، مخاطبِ آشنا به فوت و فن ساختار شعری و نیز مخاطبِ زیسته در لایه‌های بیرونی و درونی زبان را در خود غرق می‌سازد. سنت‌گرایی ملیح آمیخته با نوگرایی میانه‌روانه، پنجره‌ای از تازگی را بر روی اشعار الهی گشوده است. فضای نوستالژیک در بیشینه‌ی شعرها، اندوه را در رگ و ریشه‌ی مخاطب تزریق می‌کند. لحن کلمات و جملات به گونه‌ای است که ناخودآگاه شنونده به درونِ فراموش شده‌ی خود نقبی می‌زند و  سوار بر قایقِ واژگانِ زبان به عمق غارهای ناشناخته پارو می‌زند. با صدای شاعر و شیوه‌ی اجرای دلنشین‌اش حسی لطیف همراه با بغض و گاهی نفرت درون‌‌ات را فرا می‌گیرد، و تصور می‌کنی که در دنیای این همه سبک‌ها و شیوه‌های بیان و فرم‌های منحصر به فرد و کشفیات زبانی جدید، این یکی فارغ از همه‌ی گرایش‌ها طعم و رنگ و بوی دیگری دارد. عطری ویژه که مشام‌ات در روزگاری که شاید نبودی پیچیده و با شنیدن آن از خوابی دیرین بیدار می‌شود. گاهی بلاواسطه با منجنیق شعر الهی به میان دردهای عمیق اجتماعی که ریشه در لایه‌های جامعه دوانیده پرتاب می‌شوی و سینمایی متفاوت از صحنه‌ها و اجراهای نوستالژیک را تجربه می‌کنی. سادگی حقیقی لحن و بیان که امروز کمتر یافت می‌شود و نوعی مبارزه‌ی تراژیک- کمیک با آن به شدت دیده می شود، به شعرهای الهی، چهره ای شاخص بخشیده است. روان شاعر همسو با حقیقت هستی در پی نشان دادن واقعیت جهان است و به تصویر کشیدن حقیقت انسان وظیفه‌ای است که قلم شاعر متعهد بر آن است. مضامین اشعار از دل تجربه‌های ساده، اما دردناک انسان‌های اطرافمان شکار می‌شود تا مخاطب، برخوردی ملموس‌تر با موضوع شاعرانه داشته باشد. شاعر با مردم زندگی می‌کند، با شادی آن‌ها شاد و با غصه‌هایشان غمگین می‌شود. دردهای مردم دردهای او، و دلخوشی‌هایشان دلخوشی‌های اوست. صداقت شاید تنها واژه‌ای است که کلمات الهی می‌خواهد وظیفه‌ی سنگین ِ بر دوش کشیدن آن‌ها را متقبل شود. فرهنگِ روستایی و شهری باهم و در کنار هم، با تلفیقی هنرمندانه در اشعار الهی به زندگی خود ادامه می‌دهند. در این شعرها فرهنگ‌ها بر هم غلبه ندارند. این فرهنگ‌ها به استعلایی می‌اندیشند که تمایزات و تناقضات را در درون اشعار الهی به حداقل برسانند. نگاه شاعر جست و جو گر است. ژرفانگر است. حقیقت یاب است. در پی درمان معضلات نیست، اما می‌خواهد گوشه‌ای از درشتی‌های رفته بر انسان معاصر را به نمایش عام بگذارد. شاعر به واسطه‌ی اشعارش در پی به دست آوردن محبوبیت نیست، اما این محبوبیت است که له‌له‌زنان می‌تازد تا خود را به پای بزرگ‌منشی‌های شاعر برساند. آن چه که برای من تا حدودی به عنوان عناصر جاودانگی در شعر شناخته شده است، در اشعار الهی خود را بدون تقلا و هر نوع جبر تحمیلی بروز می‌دهد. این شعرها می‌خواهند زمزمه شوند، می‌خواهند دهان به دهان بچرخند، می‌خواهند به زندگی مسالمت‌آمیز در سفر زمان ادامه دهند، این است که آزادانه و با گزینش مشتاقانه‌ی مخاطب بر لبان او جاری می‌شوند و در اذهان تکرراً به دَوَران در می‌آیند.

    در شعر الهی اسامی مناطقی ویژه از آذربایجان حضور پیدا می‌کنند و عُلقه‌ی شاعر را به وطن به تصویر می‌کشند، ولیکن گزینش این اسامی با معنای نهفته‌ی متن پیوند می‌یابد.

    اورمو گؤلو، قورو چای گؤز یاشیندی

    یاسا چاغیر اردبیلی، موغانی

    خشکیدگی دریاچه‌ی ارومیه با قورو(خشک) چای در اشک چشم که لابد آن هم خشکیده است به زیبایی و در تناسبی هارمونیک نمود پیدا کرده‌اند. یاسا چاغیرماق(به عزا فراخواندن) در کنار اردبیل و موغان هم با اندوه همراه شده است و تصویری فراتر از لایه‌های بیرونی زبان را نشان داده است.

    آلات موسیقی هم به روشی دیگر بار آلام اجتماعی و انسانی را بر گرده‌ها می‌نشاند. آلاتی که از یک سو درد را به اعماق انتقال می‌دهند و از سوی دیگر خود، گرفتار درد تاریخی‌اند، خود محزونند و مدفون.

    سوسموشام آمما سینه‌م طاقچاسی سازدان دولودور

    سوسموشام آمما گیلئی گؤیلوم آوازدان دولودور

    سادگی زبان با سادگی و پرباری ضروب امثال زبان ترکی پیوندی ناگسستنی  می‌یابد و گاه زبان این توانش را از خود بروز می‌دهد تا به ضرب‌المثل شدگی ارتقا یابد.

    بو قونشونون اویما یالان فیتینه

    بویانماسین قوی کورکوموز بیتینه

    او توی توتسون پیشیگینه، ایتینه

    سن یاسینی اؤزون ساخلا آ قارداش!

    از منظری تمام اشعار الهی بار مرثیه‌های سنگین قومی را بر دوش می‌کشد و به عبارتی دیگر شعرهایش هر کدام مرثیه(آغی)ای است دراماتیک. مرثیه‌ای که از دل تاریخ بر می‌خیزد و آهسته‌آهسته پیش می‌آید و آلام انسان‌هایی را به نمایش می‌گذارد که تاریخ و اندیشه و زبان‌اش گاه به شدت مچاله شده است.

    کوسولو بنؤوشه‌م، یارالی لالام!

    من بایرام هوسلی نه تَهَر قالیم

    گل تزه‌سین آللام گل نازلی بالام

    کؤهنه باشماغی‌نین قاداسین آلیم.

    همواره بیان روایی در شعر پتانسیل‌هایی را به جنبش در می آورد که مخاطب را با خود می‌برد. مخاطب غرق در روایت شعر و شیوه‌ی اجرا و بیان آن می‌شود و با گذر از لایه‌های لذت‌ناک شاعرانه به پایانی که پایان نیست، بلکه در درون‌اش به طرز مرموزی ادامه می‌یابد، می‌اندیشد.

    گون گونه قالاندی بیر گون‌ده دوردو

    اوغول آناسی‌نین اوزونه دوردو...

    الهی با این که به مضمون و محتوای شعری می‌اندشد، تصاویر بکر و گاه تجربه نشده را در قوالب غزل، هجایی و سربست(آزاد) می‌آفریند. تصاویری که از تازگی سرشارند.

    یاز دردیمی ساغالتمادی

    یاراما بیر قیش باغلایین

    گؤیلومه بولود دؤشه‌یین

    گؤزومه یاغیش باغلایین

    و نیز با این که لایه‌های سنتی اجتماع را می‌کاود و ناگزیر، تصویر و زبان سنت را به استخدام خود در می‌آورد، ولی با تنفس در فضای معاصریت، نوگرایانه عمل می‌کند. او موفق می‌شود هم مضامین را لباسی نو بپوشاند و هم از گنجینه‌ی تصاویر و زبان نو بهره‌های فراوانی می‌برد.

    بالتا قارداش! بیر آز ال ساخلا یامان داشلانیرام

    آخی سالخیم سؤیودم، یاز هوسیم وار نئیلیم

    شعرهای بسیاری از الهی، زبان به زبان در میان مردم می‌چرخد و سینه به سینه نقل می‌شود و این ضمن این که موفقیت اشعار او را تضمین می‌کند، جاوادنگی را نیز برای شعر و شاعر بلاشک به ارمغان خواهد آورد.

    یارا گل گل دئییم هارا گلسین

    هارا گلسین کی زینهارا گلسین

    بیزه کی عشق بیر گون آغلامادی

    آی اونون آغ گونو قارا گلسین

    *

    بولودام آمما آغلاغان دئییلم

    اوره‌ییم دولماسا یاغان دئییلم

    بیر حلال نطفه‌م اولماسا سؤزدن

    بیر غزل کؤرپه‌سین دوغان دئییلم

    کاظم نظری‌بقا

    30/4/95

     جناب حاج باقری متنی ادبی خواندند و جناب باغبانی شعری از رهی معیری.

    در پيش بي دردان چرا، فرياد بي حاصل کنم؟

    گر شکوه اي دارم ز دل، با يار صاحبدل کنم

    در پرده سوزم همچو گل، در سينه جوشم همچو مل

    من شمع رسوا نيستم، تا گريه در محفل کنم

    اول کنم انديشه اي، تا برگزينم پيشه اي

    آخر به يک پيمانه مي انديشه را باطل کنم

    ز آن رو ستانم جام را، آن مايه آرام را

    تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل کنم

    از گل شنيدم بوي او، مستانه رفتم سوي او

    تا چون غبار کوي او، در کوي جان منزل کنم

    روشنگري افلاکيم، چون آفتاب از پاکيم

    خاکي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل کنم

    غرق تمناي توام، موجي ز درياي توام

    من نخل سرکش نيستم، تا خانه در ساحل کنم

    دانم که آن سرو سهي، از دل ندارد آگهي

    چند از غم دل چون رهي، فرياد بي حاصل کنم

     آقای جمشید جامعی شعری از مرحوم استاد عاصم اردبیلی خواندند.

    بر خاطرم چو آن بت عیار بگذرد

    کاری کند که کار من از کار بگذرد

    ای اشک همتی کن و بنشان غبار راه

    شاید که از محله ی ما یار بگذرد

    ترسم شبی که فرصت دیدار من کند

    کار دل شکسته ز تیمار بگذرد

    آه از دمی که بر دل امیدوار من

    زخم زبان ز طعنه ی دلدار بگذرد

    خرم دمی که آن صنم رفته چون صبا

    یک صبحدم ز جانب گلزار بگذرد

    نازم صفای عاشق صادق که مهر یار

    پروانه وار بر شرر نار بگذرد

    ای دل فریب شیخ دغل کار را مخور

    کو بهر نفع خویش ز دستار بگذرد

    از جود و بذل دم نزند لیک در عمل

    باور مکن ز درهم و دینار بگذرد

    هر رهروی که جان خود از تن دهد نجات

    از گیر و دار حشر سبکبار بگذرد

    عاصم تو مرغ جان ز تعلق خلاص کن

    تا از خطای تو حق دادار بگذرد

    بر روزگار تیره تر از شام خود منال

    این روز نیز همچو شب تار بگذرد

    بنده غزلی فارسی با عنوان خانه سیاه است خواندم.

      خانه سیاه است*

    ماه نتابیده باز خانه سیاه است

    بر لب گنجشک‌ها ترانه سیاه است

    یخ زده در کوچه خواب‌های کبوتر

    پشت سکوت درخت لانه سیاه است

    حنجره سرخ است و چنگ، سرخ و صدا سرخ

    شانه سیاه است و تازیانه سیاه است

    ساحل ِ زخمی نشسته در کف قایق

    پولک امواج این کرانه سیاه است

    مزرعه را عطر ناب هلهله خالی ست

    آینه‌ی بخت رازیانه سیاه است

    سنبله در آفتاب ریشه ندارد

    خاک سترون شده‌ست و دانه سیاه است

    شاخه‌ی گلدان سبز ماه شکسته

    ماهی خشکیده را جوانه سیاه است

    تا برهوت حقیقت آمده‌ام من**

    هرچه نگه می‌کنم نشانه سیاه است

     4/6/91

    *نام فیلمی از فروغ فرخزاد

    **به برهوت حقیقت خوش آمدید/نام کتابی از اسلاوی ژیژک

             

    آقای چاووش شعری ترکی خواندند.

    آقای نوید آذربایجانی غزلی از دکتر نوربخش خواندند. این غزل را دکتر نوربخش برای جناب نوید سروده اند.

    چو برق نگاهی ز چشمت جهیدم

    هراسان به عمری به هر سو دویدم

    آقای استاد کیانی غزلی ترکی خواندند.

    آقای لطفی شعری نخواندند و جناب استاد سخنور شعری ترکی ارائه دادند.

    جناب استاد فریاد غزلی ترکی خواندند.

    اوتورسا بَی کیمی باشدا، حارام حالال گیلده

    عزیز قوناق کیمی قورد اَیله شر، مارال گیلده

    ایکی یئره بؤلونر، سئوگی سین خیال دا تاپان

    اؤزی ائوینده یاشار، آرزی سی خیال گیلده

    نه قدری تاپدالانیر، داش کیمین سسی چیخمیر

    قاپاز یاغیر باشا آللاه، هاچاندی لال گیلده!؟

    بیری اوجا یاشادی، آلسادا جانین آجیلیق

    بیری دوشوب آیاغا، تورپاق اولدی بال گیلده

    دوداقدا گولسه اورکدن بیری گوله بیلمیر

    توی اولسادا هاوا قان آغلاییر قاوال گیلده

    ایتَن خزینه نی اینسانلیغا مثل چکدیم

    آغیزدا گزمه گه سؤز قالمادی مثال گیلده

    بئش اون گون، ائل گؤزونه رستم اولسادا سهراب

    باخار، گؤرر، بئلی بیر گون بوکولدی زال گیلده

    نه آت قالار نه ده میدان، نه مال قالار نه جامال

    اؤلونجه، ثانیه لردن کام آل، کامال گیلده

    غزل گیلین نازینی، نظمه چکسه فریاد گیل

    نه گؤز قالار نه گؤزللیک قالار غزال گیلده

    اسد نیکفال- فریاد

    اردبیل 15/6/95

    آقای رحیم عبداللهی راد که عمری در اردبیل ریاضیات تدریس کرده اند و هنوز هم مشغول تدریس هستند مهمان انجمن بودند. ایشان غزل زیر را ارائه دادند.

    عقل بیهوده سر طرح معما دارد
    بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
    با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
    سر سربسته چرا این همه رسوا دارد
    در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
    آینه تازه از امروز تماشا دارد
    بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
    قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
    تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده ست
    چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
    عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
    چه سخنها که خدا با من تنها دارد

    آقای دلاور قوام یک رباعی از خلیل جوادی خواندند.

    ماهي تو كه بر بام شكوه آمده است

    آيينه ز دستت به ستوه آمده است

    خورشيد اگر گرم تماشاي تو نيست

    دلگير مشو ز پشت كوه آمده است

    و در ادامه غزلی از قیصر امین پور ارائه کردند.

    گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
    شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

    پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
    گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

    گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
    چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

    تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
    آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

    رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
    حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

    دکتر شهریار نعمتی غزلی فارسی خواندند.

    ای دل خوشبخت ما طفل دبستان شما

    سایه گاه سبز عشرت سمت ایوان شما

    برخی لطف شما گردم تبسم کم کنید

    می پراند هوش ما را برق دندان شما

    آب مروارید و مرمر می برد دندانتان

    طوطی ام خون می مزد از قند خندان شما

    خود مگر یک شب برآرم دستی از جیب دعا

    تا بگیرم پایکوبان طرف دامان شما

    نذر سقاخانه کردم قلب خود را گر شود

    کوچه ی بن بست ما وصل خیابان شما

    خنده ها می گریم از دیدار دورادورتان

    اینک اعجازی که ما را کرد حیران شما

    یادی از کیفیت چشم تو با من مانده است

    خاکبوس آهوانم در بیابان شما

    در خم آن زلف خم در خم دل ما خرم است

    خوشتر از آغوش آزادی ست زندان شما

    روی گلبرگ شقایق شرح حال خویش را

    می فرستم با صبا ای گل به عنوان شما

    شادیا احوال غمگینانت ای عشق غیور

    می گریزند از مداوا دردمندان شما

    تا خراب خون خلقند این خداوندان خاک

    تشنگان خون خُم، جان من و جان شما

    آقای استاد بیوک جامعی غزلی از فاضل نظری خواندند.

    در این دریا، چه می جویند ماهی‌های سرگردان

    مرا آزاد می‌خواهی؟ به تنگ خویش برگردان

    مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

    اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

    دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟

    خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

    من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق

    طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان

    به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری

    همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان

    من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم

    اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان

    در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست

    مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان

    استاد ائچی دو تا شعر طنز خواندند. یکی با مطلع

    زندانی ام از بابت مهریه ی یک زن

    بیچاره ام از قوه ی قهریه یک زن

    و مطلع شعر بعدی

    شب شاد عروسی تا شدم همخانه ی یک مرد

    شدم بازیچه ی اندیشه ی رندانه ی یک مرد

    استاد شاهی حسن ختام برنامه را با شعری عاشورایی اجرا کردند.

    20/6/95 

    نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 9:59
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها